روزی که منتظرش بودم بالاخره خودی نشون داد! یک شهریور یعنی روز تحلیف و گرفتن سر دوشی! اگه سر دوشی البته در کار باشه .. شایعه شده دیگه به لیسانس ستوان سومی هم نمیدن ، نه که نمیدن به بعضی ها میدن به بعضی نمیدن! بعد از میان دوره هر روز روزی 5 یا 6 ساعت ویتامین D ذخیره می کردیم! باید هر جور بود برای مراسم تحلیف که رژه داشت آماده می شدیم

5 بار میدان تیر رفتیم که خدا روزی و نصیب همه کنه! جمعا فکر کنم 60 تا فشنگ خرج روی دست ارتش گذاشته باشم ، تیراندازی 50 متر سیبل رو ندیدم ولی تیراندازی 100 متر از 16 تا تیر 6 تاشو توی سیبل زدم در کل بد نبود ولی بعضی ها خیلی تیراندازی خوبی داشتن ، علی الخصوص برو بچه های لر یاسوج. دوران آموزشی با اینکه سختی زیاد داره ولی شیرینی هایی هم داره ، خوبی این دنیا اینه که همه چی میگذره..

90% بچه ها دوره کد خوردن و باید دو ماه دیگه آموزش تخصصی رو طی کنن ، مثل من که رسته پدافند هوایی ام و باید تا چند روز دیگه تشریف ببرم اصفهان و مرکز مرآتو ، از بین 23 نفر یزدی 7 نفر افتادیم پدافند هوایی یک نفر پرندک واسه ادامه خدمت چون رشته تاسیسات بود کد نخورد ، یک نفر آران و بیدگل رسته اداری ، یکی دیگه از بچه ها افتاد اهواز دشت آزادگان که خیلی با یزد فاصله داره بقیه هم اسلحه مهمات لویزان تهران ، خلاصه اینکه واسه من بد نشد افتادم اصفهان به این جهت عرض میکنم بد نشد چون یزد سرباز ارتشی نداره الا برای جاهای خاص مثل اسلحه مهمات و دادگاه نظام یا دفتر حفظ آثار انقلاب..

از وسط پادگان 05 آب چشمه امام رضا رد میشه ، آسایشگاه ما خوشبختانه درست کنار این جوی آب بود، میتونید حدس بزنید با این اوصاف روز های آخر چی میشه؟

ساعت سه ظهر پنجشنبه بنده در خواب ناز بودم که چشمتون روز بد نبینه دیدم 8 تا از بچه ها اومدن بالای سرم و میگن پاشو زود! یا خودت بیا یا به زور متوسل میشیم!

میدونستم این روزا دارن بعضی از بچه ها رو مثل جنازه میبرن توی جوی و حمامشون میدن ، واسه همین خودمو زدم به مریضی که تا حدودی هم بودم و گفتم بابا من سرما خوردم بی خیال... ولی فایده نداشت و هنوز اصرار می کردند ، قیافه جدی به خودم گرفتم و گفتم با من از این شوخی ها نکنید که خیلی بی جنبه ام هههه بعد یهو خندم گرفت ، خندیدن همانا و بلند کردن تشک ابری به همراه سعید همانا ، دیدم دیوانه ها واقعا دارن تشک رو با خودم میبرن واسه همین پریدم پایین و گفتم خودم میام ، خواستم فرار کنم که ریختن سرم

دو نفر دست راست دو نفر دست چپ و چهار نفر دیگه هم جفت پاهای منو گرفتن و با لا اله الا الله گفتن جمعیت نظاره گر ما رو بردن طرف جوی آب خیلی تمیز ( این آب از 4 تا روستا میگذره!) خیلی زور زدم از دستشون فرار کنم تا حدودی هم تونستم ولی نیروی کمکی اومد و بالاخره با سر ما رو انداختن توی جوی و دلشون خنک شد.. منم وقتی دیدم اینجوری شده فرماندشون رو با یک فن کشتی ( قدیما کشتی گیر بودیم بابا هههه) دو خمش رو گرفتم و انداختمش روی کولم و دویدم سمت آب ، شده بود مثل موش آب کشیده ، منم اینجوری دلمو خنک کردم هه هه تقصیر خودش بود چون وقتی اومد بالا سرم تهدیدش کردم اگه خیس بشم حالشو میگیرم

این ها الان واسم خاطره شده و مطمئنم هیچ موقع یادم نمیره امیدوارم همشون هر کجا هستن خوب و خوش باشن ، این هم عکس یادگاری بین دوستان خوبم در گروهان سوم گردان 054 ، اکثرا اصفهانی هستن عزیزان