گاهی خوبه به عقب برگردیم که کجا بودیم به کجا رسیدیم چه عقایدی داشتیم و داریم و از همه مهمتر فکر کنیم از حالا چه کاری کنیم.از  اولین باری که پست وبلاگی گذاشتم نزدیک به ۱۴ سال گذشته اتفاق های کوچک و بزرگ افتاد و این زندگی و عمر گذشت و الان به این فکر میکنم که چقدر خوبه انسان شاد و سالم زندگی کنه و امروز من این حس خوب رو به شکر خدا دارم 

میخواستم خیلی از پست ها رو حذف کنم ولی گفتم بزار باشه و سیر فکری خودت رو ببین و خیلی برام جالب هست هنوز عده ای وبلاگ نویسی میکنن با اینکه دوران خودش رو پشت سر گذاشت . الان وبلاگ حکم ویدیو قدیم داره برای زمانی که سی دی اومده بود😄 

ولی فکر میکنم آرامش وبلاگ خیلی بیشتر از جاهای دیگست و هنوز هم برای کسانی که نوشتن دوست دارن میتونه جالب باشه 

من این روزها دهه سوم عمرم رو دارم طی میکنم در کنار همسر و فرزندم سپهراد و با امیدی فوق العاده زیاد به آینده ای بهتر و زیباتر که مطمئن هستم خداوند برای هر کسی که بخواد و تلاش کنه میسر میکنه

اين روز ها

16 ماه از خدمتم گذشت...به همين راحتي! به همين سختي! خدايي اوايل واقعا تحت فشار بودم تا اينكه به قول سربازا پايه بالا شديم و الان ديگه يادم رفته روزاي سختي كه تابستون پارسال گذروندم ، يادم كه نرفته منتهي چون ميگذرد غمي نيس

توي آموزش چقد منتظر بودم زمستان 94 بياد چون بوي ترخيصي ميده زمستان امسال ،‌ترخيص از بزرگترين دغدغه همه پسراي ايراني ، همه كه نه! بعضي ها عين من كه يا شانس نداشتن يا بند پ!

درسته عمر عزيزم رو به پاي خدمت گذاشتم ولي درس هاي خوبي هم ازش تا اينجا گرفتم كه اميد دارم توي زندگي شخصي و اجتماعي به كارم بياد ، مخصوصا اينكه دور از خانواده و شهر خودم بودم و تونستم تا اندازه بفهمم چقد مستقل هستم يا بايد چيكار كنم بتونم روي پاي خودم وايسم ، هر چند سن و سالي از من گذشته و ديگه نيازي نبود توي خدمت هم آزمايش بشم! چون توي زندگي تا ياد دارم سختي زياد ديدم و خدا رو هم شكر ميكنم.

سعي كردم وقتي فكراي نا اميد كننده به سراغم ميومد به اين فكر كنم كه : خدمت و دوري از خانواده هم بخشي از زندگي هست كه بايد تحمل كرد و ازش لذت برد چون معلوم نيس ديگه كي با اين فراغ بال بتونيم آسوده از دغدغه هاي امروزي خوش باشم ،‌ فعلا به قول مادر عزيز روز خوشمون هست خخخ

اين روزها بيشتر به آينده فكر ميكنم ، گاهي مسير هموار و صافه گاهي ناهموار و پر از چاله هاي بزرگ  كوچيك ، ولي ما بنده ها خدايي داريم مطمئنم اگه توكل داشته باشيم و تلاش كنيم هر چيزي شدني ميشه

كاش اندازه داريوش كبير ما ديندار بوديم... دقت كرده بودي؟

خدايا تو پناهم بده

دوس دارم امسال زود تموم بشه ، خيلي خسته ام

دلم روزاي خوب ميخواد خدا

ياد يه دوست از دست رفته

تازه دانشگاه قبول شده بود ، يه روز اومد پيش من گفت : ميترسم! بهش گفتم از چي؟؟! گفت : ميترسم محيط دانشگاه و اين همكلاس شدن با خانما و معاشرت باهاشون منو به گناه بندازه برام دعا كن..

يه روزي از همين روزها مثل پارسال وقتي با خداي خودش راز و نياز كرده بود هنگام خروج از مسجد قلب حساسش ديگه ياريش نكرد..

 

بهار مبارك

ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها
ای تدبیر کننده روز و شب
ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر
حال مارا به بهترین حال دگرگون کن

سال جديد با تاخير 16 روزه! به همه عزيزان تبريك ميگم ، اميدوارم تا پايان سال 94 به همه آرزوهايي كه هنگام تحويل سال كردين رسيده باشين...

در ايام عيد در خدمت سربازي دعا گوي عزيزان بوديم اميد كه همه سربازان عزيز به سلامتي به آغوش گرم خانواده برگردند..

بدون شرح!

هميشه اين جمله بدون شرح براي عكس هايي به كار مي برند كه خودش گويا هست و نيازي به شرح نداره ، حالا من براي اين پست عنوان بدون شرح رو انتخاب كردم! چون هر چي فكر كردم عنوان حرفايي كه ميخوام اينجا بنويسم چيزي به نظرم نيومد! و اما بعد : سلامي گرم بعد از مدتي به نسبت بلند ،‌ هر چند زياد هم سلام و عليك لازم نيست چون مثل قديم ديگه اينجا رفت و آمد نيست...! اين ساعات به روايتي ساعات آخر زندگي كوتاه صديقه طاهره حضرت زهرا سلام الله عليهاست كه تسليت ميگم ، براي تسكين قلب مقدس حضرت صاحب الزمان صلواتي هديه كنيم اللهم صل علي محمد و آل محمدو عجل فرجهم

قرار بر اين بود برخي خاطرات اين روزهاي سربازي خودم رو پست كنم كه از سر بي ميلي و نداشتن وقت شايدم حوصله هنوز ميسر نشده ، من بعد از اينكه دوره كد پدافند رو در دانشكده پدافند هوايي شاهين شهر اصفهان دو ماه پشت سر گذاشتم دقيقا در 8 شهريور ترخيص شديم ، كه ميتونم بگم روز خوبي بود دليلش هم اين بود كه واقعا شرايط بدي رو گذرونديم... من و خيلي از هم دوره اي هاي اون دوره اصفهان افتاديم بعضي تهران بعضي ها مناطق مرزي كه اميدوارم هر كجا هستن سلامت باشن ، فكر نميكردم گروه 44 توپخانه قسمت من بشه كه بالاخره شد ،‌ قبلا شنيده بودم جاي خوبيه براي ادامه خدمت ، هنوز درجه مشخص نبود! ميترسيديم همه شايعات كه ميگفتن همه گروهبان ميشم واقعي باشه! كه تا حدودي هم واقعي بود ، 18 آبان رفتم گروه 44 خودمو رو معرفي كردم در حالي كه درجه هنوز مشخص نبود ، حدود 6 روز از استقرار در يگان جايگزيني ( يگان موقتي قبل از تقسيم) گذشته بود از اين همه سرباز ليسانس فقط اسم 5 نفر رو خوندن كه افسر وظيفه ستوان سوم ميشن و بقيه همه از دم گروهبان يكم! شايد براي بعضي ها كه خدمت نرفته اند زياد مفهوم نباشه ولي كسايي كه خدمت كردن ميدونن چقدر بين افسر و درجه دار كه همون گروهبان باشه فرق قائل هستن ،‌چه از نظر نگهباني و چه خوابگاه و مسائل ديگه.... جالب اينجاست يكي از اون 5 نفر من بودم چيزي شبيهه معجزه يود براي من ، همه تيكه مينداختن كه آره پارتي داري فلان داري... ولي خودم ميدونستم كه هيچ كسي رو نداشتم جز دعاي خير مادر و مادربزرگم ،‌هر چند دايي عزيزم يه روز بهم گفت ممكنه دلايلي براي اينكه افسر شدي بوده باشه مثل نمرات يا.. خلاصه به محض اينكه فهميدم افسر شدم وسايلم رو جمع كردم رفتم مهمان سراي گروه ( آسايشگاه افسران) كه از هر لحاظ بهتر بود ، حداقل اين بود كه همه ليسانس و فوق يا دكترا بودن و زندگي مسالمت آميز در جريان بود بر خلاف آسايشگاه سربازان! حالا نوبت تقسيم بين يگان هاي گروه بود ، هر كسي خودشو به در و ديوار ميزد جاي خوب بيفته! من هم از اين قائده خارج نبودم و هر روز يه جايي سرك ميكشيدم تا ببينم كجا بهتره تا همون جا پذيرش بشم ، هر چند زياد فايده نداشت و اصل كار روزي بود كه امير محترم گروه سرتيپ ناصحي براي تقسيم ما تصميم گرفتن ، روزي كه با فرمانده محترم گروه جهت تقسيم ملاقات داشتيم هر كسي هر هنري داشت رو رو ميكرد! من هم از اونجا كه در زمينه نرم افزاري و كامپيوتر تا حدودي وارد بودم به امير گفتم در زمينه تايپ و كامپيوتر ميتونم كار كنم ، اسمم رو نوشتن و قرار شد بررسي بشه.. چند روز بعد هم يعني روز تقسيم ديدم همه رفتن جز من! حدس ميزدم منو براي شعنا ( شعبه عمليات نيروي انساني) خواسته باشن كه همينطور هم شد ، همه هم دوره اي هاي من كه دوره كد پدافند ديده بودن افتادن گردان 351 توپ 23 ميلي متري و من خوشحال هم رسته اداري پرسنلي خوردم، خوشحالي هم داشت. كار من شروع شد و بعد طي كردن مراحل گزينشي و حفاظتي بالاخره مشغول به كار شدم ، هر چند اشتغال من در آجوداني بيش از دو ماه نشد و به خاطر مسائلي ترجيح دادم به گردان ديگري برم كه از لحاظ مرخصي بهتر از گردان قبلي من هستش هر چند كارم اين روزها فوق العاده زياد شده..

خدمت سربازي من الان وارد ماه نهم شده ، به نظرم هم زود گذشت هم دير ولي خوب گذشت  فكر نميكردم اينجوري خدمت كنم ،  آروزي سلامتي دارم براي همه همدوره اي هاي عزيزم كه در شرايط سخت همين الان در مناطق مرزي دارن خدمت ميكنن و ميدونم با پشتكار و تلاش خوب اين روز ها رو طي ميكنن تا ان شالله در اول فروردين 95 به شرط اينكه اضافه خدمت نداشته باشيم ترخيص بشيم

دوران خوبي هم هست ، فكر نميكنم ديگه تكرار شدني هم باشه ، فراغتي كه در لابلاي خدمت هست يا دوستي هاي دوران خدمت بايد قدر دونست ، هر چند خدمت سربازي معايب خاص خودش هم داره ، ولي اين هم وظيفه هست در قبال مملكت و ناموسمون هم نياز فردا خودمون در مسير زندگي شخصي و اجتماعي كه اگر اين كارت پايان خدمت نباشه واقعا مشكل پيدا مي كنيم. پس تا دير نشده خدمت رو زود انجام بديم

به بركت اين سربازي صبح ها قبل از اذان بيدار ميشم و تا نصف شب مشغولم ، سختي هايي كه توي خدمت دارم تحمل ميكنم مطمئن هستم روزي برام فايده داره و كاري به غر غر هاي بعضي ندارم كه ميگن عمر ما داره تلف ميشه ، اينقد وقت هامون رو الكي هدر داديم كه اين 2 سال هم روي اون 20 و چند سال!

خدا رو شكر محرمت رو ديده دوباره آقا جون

آقا جان خدا رو شكر محرم رو زنده بوديم تا دوباره به ياد مظلوميت اهل بيتت و غربت شما عزاداري كنيم ، هميشه از خدا خواستم توفيق درك ماه محرم رو داشته باشم و بتونم توي مجالس عزاداري شركت كنم ،‌ خوش به حال اونايي كه نوكري مجالس شما رو مي كنن خوش به حال اون كسي كه با عشق  قوري  رو دستش ميگيره يكي يكي استكان چاي ميريزه .. 

روزها و شب هاي محرم واسه همه ماها يه جور ديگست ،‌ از وقتي بچه بوديم حتي وقتي طفل شير خوار بوديم توي اين مجالس بوديم با عشق امام حسين بزرگمون كردن ،‌توي خون ماست اين علاقه به دستگاه امام حسين تو رو خدا واسه همه دعا كنيد ، خيلي ها دوس دارن باشن و بين سينه زنان ارباب توي سر و صورت بزنن گريه كنن ولي به دلايلي نميتونن ،‌ الان كه سرباز شدم بعضي ها رو درك ميكنم ،‌مثلا همين الان توي نقطه صفر مرزي ما چه در غرب كشور چه شرقي سربازاي با غيرت ما دارند نگهباني ميدن ،‌اين ها آرزو داشتن توي محله خودشون توي شهرشون باشن و عزاداري كنن ولي براي اينكه ماها راحت عزاداري كنيم و مملكت امن باشه مجبورن حراست كنن از مرزهاي كشور عزيزمون ايران

بعد از چند وقت دوري از لوازم الكترونيكي! باز سري به اينجا زدم ،‌ اين دو ماه آموزش تخصصي ما در پدافند هوايي هم به خوشي و سلامتي تمام شد ،‌ از پنجشنبه مرخصي دادن ، هر چند بعضي ها به دلايلي كه براي فرمانده محترم حتما مهم بوده سه شنبه رفتن شهرشون تا ما جاي عزيزان نگهباني بديم ،‌ هنوز تقسيم مجدد ما مشخص نشده ولي ظاهرا تا 18 آبان معلوم ميشه در كدوم يگان ادامه خدمت خواهيم داد ،‌از برخي اخبار و تجربه تقسيمات گذشته ميشه پيش بيني كرد كه احتمال داره اكثرمون توي مرز هاي غربي و يا شهر هاي مهم مثل تهران و اصفهان باشيم انشالله هر چي خيره همون ميشه ،‌ دو ماه تقريبا سخت رو گذرونديم ،‌قبلا هم گفتم توي دوره ما حسابي كار سرمون خراب شد ،‌چند هفته آخر هم بيل به دست بوديم! به قول فرمانده محترم بايد دستمون به بيل عادت كنه تا اگه بهمون گفتن موضع بكنيد بتونيم بكنيم!

امتحانات هم با موفقيت پشت سر گذاشتيم ،‌روز هاي آخر ميدان تير هم رفتيم ،‌ ميدان تير ميمه كه حدود 60 كيلومتر با شاهين شهر فاصله داشت نزديك روستاي ونداد ،‌ اين توپ 23 فكر نمي كردم صداي به اين بلندي داشته باشه ، يه پهپاد هم آورده بودن تا روي اون نشونه گيري كنيم ولي هيچكي نتونست بزنه از بس كوچيك و سرعت خوبي داشت ،‌ تازه اين پهپاد نيروي زميني بود خدا رو شكر كشومون در زمينه موشكي و پهپاد ها خيلي پيشرفت داشته

حرف هايي دارم كه كم كم اينجا واسه خودم بايد بنويسم تا يادم نره! اصلا هوش و حواس درستي ندارم! به همين راحتي و سختي! 5 ماه از خدمت رو پشت سر گذاشتم ولي تازه داره خدمتم شروع ميشه و بعد از اين همه آموزش نميدونم چه شرايطي در انتظار منه ،‌ زياد بهش فكر نمي كنم و توكل به خدا كردم هر چي صلاح هست همون بشه انشالله

ايام به كام ملتمس دعاي خير

 

 

 

از چاله توي چاه افتادن!

سلام و عرض ادب و احترام

دوس دارم از خدمت سربازي ام اينجا چيزكي بنويسم تا بعد ها بتونم خاطراتم رو مرور كنم ، البته خاطرات رو مفصل تر توي دفترم يادداشت ميكنم ولي خب اينجا هم خالي از لطف نيس چيزكي به يادگار بگذارم شايدم يكي به دردش خورد! عرضم به حضور سروران مرخصي پايان دوره ما تا 10 شهريور بود ،‌ شب ساعت 12 شب از يزد حركت كرديم به سمت اصفهان تا سرموقع برسيم مركز آموزش توپخانه ،‌ خيلي از بچه ها صبح حركت كردن و ظهر اومدن ولي من و يكي از دوستان پسراي خوبي بوديم و راس ساعت يعني يك ساعت قبل از حضور كادر در محل حاضر بوديم!

پايانه صفه پياده شديم سوار بر تاكسي به سمت دروازه شيراز ، به خيال اينكه مركز آموزشمون همون مرآتو هست ،‌ راننده گفت دعا كنيد همين جا باشه ولي ممكنه شاهين شهر باشين! حمد و سوره اي قرائت كردم كه شاهين شهر نباشيم ، مركز مرآتو توي بهترين نقطه اصفهانه ،‌كار نداريم.. رفتم داخل اتاق دژباني و برگ امريه رو بهش نشون دادم ، به زور گفت كه بايد بري شاهين شهر دانشكده پدافند هوايي ، دست از پا دراز تر ژريدم بيرون و ناراحت كه چرا بايد بريم اونجا! چاره اي نداشتيم بايد مي رفتيم ساعت هم داشت از 5:30 رد ميشد و تا شاهين شهر هم 40 كيلومتري فاصله داشتيم ، جناب راننده مثلا محترم مبلغ پيشنهادي رو مرقوم فرمودند ما هم چون وقت نداشتيم قبول كرديم با همون تاكسي طي طريق كنيم ،‌تا نگفته نماند كه زود رسيدن ما به دانشكده هم به ضررمون شد ،‌ برعكس جاهاي ديگه وقتي كسي دير ميكنه به قول سربازا موتوري ميكشن! " همون خر حمالي خودمون!" ولي من و 20 نفر ديگه كه به موقع رفتيم شديم مسئول جابجا كردن تخت ها و غيره.. يكي نبود به اين جناب سروان بگه آخه چرا اينا كه به موقع اومدن بايد اين همه كاراي سربازاي ديگه رو بكنن ، از اونجا كه هنوز شناختي روي محيط اطراف! نداشتم بحثي نكردم و زير سيبلي رد كردم

راننده با سرعت بسيار تا بسيار! زياد ( اين بسيار تا بسيار جريان داره كه بچه هاي 05 ميفهمن ههه) ما رو به مقصد رهسپار كردند ، در اتاق دژبان : گوشي ، هدست ،‌ سيگار ، فندك و .. هر چي داري بريز بيرون! گوشي رو تحويل دادم هر چند ميشد ببرم داخل ولي ريسك نكردم ، بعضي از وسايل هم وارسي كرد و فرستادمون داخل دانشكده ،‌ محيط دانشكده زياد بزرگ نبود و جلوي ورودي در ستاد و دانشكده فضاي سبز خوبي بود كه اسمش رو گذاشتن پارك آزادي! از اون لحاظ شايد گذاشتن آزادي كه وقتي ساعت 5 عصر از كارهاي روزانه بعد از 12 ساعت آزاد باش ميدن بعضي ها مثل من تشريف ميارن اينجا و هوايي عوض ميكنن.

خيلي حرف دارم از روز اول دانشكده ولي حوصله نوشتن جزئيات رو فعلا ندارم ، بعد از كلي جابجا كردن وسايل فراغت بالي در ساعتاي 9 صبح ايجاد شد و همراه دوستم نشستيم يه گوشه و صبحانه اي كه شب قبل از يزد آورده بوديم رو خورديم ، پيش بيني كرده بوديم روز اول از صبحانه خبري نباشه! تا ساعت 12 ظهر كم كم بعضي از بچه ها اومدن و پذيرش شدن ، من دومين نفري بودم كه پذيرش شدم.

محيط دانشكده به معناي واقعي كلمه نظامي هست و اگه جرات داري به يكي از ارشد هاي خودت احترام نظامي نزار! ممكنه پشيمون بشي

چهارشنبه گذشته فرماندهي محبت كردن و مرخصي دو روزه بهمون دادن و صبح ساعت 6 بايد دانشكده باشيم ،‌هر چند برنامه كلاس ها رو كه نگاه كردم مرخصي رو تا پايان روز يك شنبه زده بود ،‌حالا چرا دو روز از مرخصي رو كمتر دادن سر در نميارم ، كلاس هايي كه فعلا داريم توپ 23 ميلي متري هست كه تا حدودي سخته ،‌كلاس موشك هاي دوش پرتاب داريم كه آخرين ورژنش همون ميثاق 2 هست و مخابرات كه آموزش كار كردن با بي سيم و با دستگاه مخابره با سيم هست.

كلاس ها از ساعت 8 صبح تا 1 هست ،‌در ساعت كلاس اگه متفرق باشند دانشجو ها حتما براشون درد سر ميشه به خاطر همين همه با هم ميرم كلاس و با هم بيرون ميريم ،‌ به غير از ما ستوان دوم هاي دانشگاه افسري و دانش آموز هاي ورودي ارتش هم اينجا آموزش تخصصي ميبينن ، شرايط تا حدودي برامون سخته ولي چاره اي نيس ، از شانس بد هم درست افتاديم موقعي كه بايد 31 شهريور ر‍ژه بريم ، واسه همين هر روز ظهر بعد از ناهار وسط آفتاب يك تا دو ساعت رژه كار مي كنيم ،‌با اينكه رژه خوب ميريم ولي هر روز تا ساعت 5 بعضي روزا تا ساعت 4 بيرون هستيم ، شامگاه هم از وقتي ما اومديم برگزار ميشه! و همگي بايد راس ساعت 5 توي ميدان باشيم

شرايطمون در 05 خيلي بهتر از دانشكده بود ،‌ يه جورايي سخت تر هم هست واسه همين ميگم از چاله توي چاه افتاديم ، به هر حال آموزش نظامي سختي خاص خودش رو داره ، بهمون گفتن اكثرا توي كارهاي اداري و پرسنلي ادامه خدمت ميديم ، انشالله كه همينطور باشه

فعلا يا علي

 

زود قضاوت نکنیم لطفا!

یکم شهریور بود ، قرار شد بریم پایانه مسافربری کرمان و از اونجا بریم یزد آخه اتوبوس نداشتن که بیاد درب پادگان و ما رو از اونجا نجات بده هه هه! بلیط هم واسه 9/5 شب بود ، کار ندارم عده ای طاقت دو ساعت صبر کردن توی ترمینال رو نداشتن و ساعتای 7 که رسیدیم پایانه زنگیدن مینی بوس اومد و رفتن زودتر ، روی سکو محوطه نشسته بودم که با یه پسری حدودا 23 ساله برخورد کردیم که منتظر اتویوس بود ، دستمال به سرش بسته بود توی ایران زیاد ندیدم ولی توی خارج بیشتر استفاده میشه ، اگه هم اصطلاحی داره نمیدونم چیه.. خلاصه من و دوستم گفتیم اینو نیگاه چه قیافه ای اومده بیرون! خجالت هم نمیکشه ، پسره بلیط هم نداشت همون جلو کنار راننده نشسته بود ولی چون صندلی عقب خالی بود منم ردیف سوم تنهایی نشسته بودم دوس هم نداشتم همسایه داشته باشم تا بتونم شب کمی پاهای مبارک رو دراز کنم و بخوابم آخرش همون پسر سوسوله اومد و کنار من نشست ، شروع به حرف زدن کردیم جوری که دو ساعتی هم طول کشید.. از زندگیش گفت اینکه از ترکیه پوشاک میاره و با مادرش کار میکنه ، اینکه مثلا شلوار لی زنانه میخره 15 هزار و میده به مغازه دار 60 هزار و مغازه دار محترم هم 120 هزار تومان ناقبل میفروشه! همینطوری میشه همه دوس دارن پوشاک فروشی بزنن ، هر چند می گفت بازار تعریفی نداره.. بین حرفاش شروع کرد به درد دل کردن و اینکه دو ساله درگیر یه مریضی شده ، موهای صورتش یه قسمتی ریخته بود و تازگی به سرش هم زده بود و کامل بعضی جاها رو سفید سفید کرده بود ، اصطلاح علمی این مریضی رو نمیدونم ولی فکر کنم همون پیسی عامیانه باشه ، این پسر مجبوره واسه اینکه زیاد جلب توجه نکنه سرش رو با دستمال ببنده و تیپ اسپورت بزنه که به دستمال سرش بیاد ، حالا چرا کلاه سر نمیزاه نمیدونم ، خودش گفت میخواد بره کلاه گیس بزاره.. وقتی به صورتش دقت کردم با اینکه تیغ کرده بود ولی کاملا مشخص بود موهاش ریخته ، دستش هم همینطور بود.. همین لحظه بودم به خودم گفتم خاک بر سرت سعید.. این پسر بیماری داره و مجبوره سرش رو با چیزی از دید ملت قایم کنه چرا زود قضاوت کردی! تازه توی دانشگاه هم بهش گیر داده بودن مجبور میشه سرش رو نشون حراست بده و این جریان رو که میفهمن ازش معذرت خواهی میکنن و گیر نمیدن بهش

این جریان تلنگری بود برای من که زود درباره دیگران قضاوت نکنم و صبر داشته باشم ، خدا همه بیماران رو هم شفا بده و برای این دوست عزیزم هم دعا کنید بهتر بشه ، هر چند مطمئنم خوب میشه با اون روحیه عالی که ازش دیدم..

یا حق

این واژه..

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهمومی برای عشق می گردی؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

                                              " محمد علی بهمنی"

تولدم مبارک!

بچه به این خوشملی ندیده بودینا..

از جلو نظام خبر دار.. 05 خدا نگهدار!

روزی که منتظرش بودم بالاخره خودی نشون داد! یک شهریور یعنی روز تحلیف و گرفتن سر دوشی! اگه سر دوشی البته در کار باشه .. شایعه شده دیگه به لیسانس ستوان سومی هم نمیدن ، نه که نمیدن به بعضی ها میدن به بعضی نمیدن! بعد از میان دوره هر روز روزی 5 یا 6 ساعت ویتامین D ذخیره می کردیم! باید هر جور بود برای مراسم تحلیف که رژه داشت آماده می شدیم

5 بار میدان تیر رفتیم که خدا روزی و نصیب همه کنه! جمعا فکر کنم 60 تا فشنگ خرج روی دست ارتش گذاشته باشم ، تیراندازی 50 متر سیبل رو ندیدم ولی تیراندازی 100 متر از 16 تا تیر 6 تاشو توی سیبل زدم در کل بد نبود ولی بعضی ها خیلی تیراندازی خوبی داشتن ، علی الخصوص برو بچه های لر یاسوج. دوران آموزشی با اینکه سختی زیاد داره ولی شیرینی هایی هم داره ، خوبی این دنیا اینه که همه چی میگذره..

90% بچه ها دوره کد خوردن و باید دو ماه دیگه آموزش تخصصی رو طی کنن ، مثل من که رسته پدافند هوایی ام و باید تا چند روز دیگه تشریف ببرم اصفهان و مرکز مرآتو ، از بین 23 نفر یزدی 7 نفر افتادیم پدافند هوایی یک نفر پرندک واسه ادامه خدمت چون رشته تاسیسات بود کد نخورد ، یک نفر آران و بیدگل رسته اداری ، یکی دیگه از بچه ها افتاد اهواز دشت آزادگان که خیلی با یزد فاصله داره بقیه هم اسلحه مهمات لویزان تهران ، خلاصه اینکه واسه من بد نشد افتادم اصفهان به این جهت عرض میکنم بد نشد چون یزد سرباز ارتشی نداره الا برای جاهای خاص مثل اسلحه مهمات و دادگاه نظام یا دفتر حفظ آثار انقلاب..

از وسط پادگان 05 آب چشمه امام رضا رد میشه ، آسایشگاه ما خوشبختانه درست کنار این جوی آب بود، میتونید حدس بزنید با این اوصاف روز های آخر چی میشه؟

ساعت سه ظهر پنجشنبه بنده در خواب ناز بودم که چشمتون روز بد نبینه دیدم 8 تا از بچه ها اومدن بالای سرم و میگن پاشو زود! یا خودت بیا یا به زور متوسل میشیم!

میدونستم این روزا دارن بعضی از بچه ها رو مثل جنازه میبرن توی جوی و حمامشون میدن ، واسه همین خودمو زدم به مریضی که تا حدودی هم بودم و گفتم بابا من سرما خوردم بی خیال... ولی فایده نداشت و هنوز اصرار می کردند ، قیافه جدی به خودم گرفتم و گفتم با من از این شوخی ها نکنید که خیلی بی جنبه ام هههه بعد یهو خندم گرفت ، خندیدن همانا و بلند کردن تشک ابری به همراه سعید همانا ، دیدم دیوانه ها واقعا دارن تشک رو با خودم میبرن واسه همین پریدم پایین و گفتم خودم میام ، خواستم فرار کنم که ریختن سرم

دو نفر دست راست دو نفر دست چپ و چهار نفر دیگه هم جفت پاهای منو گرفتن و با لا اله الا الله گفتن جمعیت نظاره گر ما رو بردن طرف جوی آب خیلی تمیز ( این آب از 4 تا روستا میگذره!) خیلی زور زدم از دستشون فرار کنم تا حدودی هم تونستم ولی نیروی کمکی اومد و بالاخره با سر ما رو انداختن توی جوی و دلشون خنک شد.. منم وقتی دیدم اینجوری شده فرماندشون رو با یک فن کشتی ( قدیما کشتی گیر بودیم بابا هههه) دو خمش رو گرفتم و انداختمش روی کولم و دویدم سمت آب ، شده بود مثل موش آب کشیده ، منم اینجوری دلمو خنک کردم هه هه تقصیر خودش بود چون وقتی اومد بالا سرم تهدیدش کردم اگه خیس بشم حالشو میگیرم

این ها الان واسم خاطره شده و مطمئنم هیچ موقع یادم نمیره امیدوارم همشون هر کجا هستن خوب و خوش باشن ، این هم عکس یادگاری بین دوستان خوبم در گروهان سوم گردان 054 ، اکثرا اصفهانی هستن عزیزان

سازمان ملل یعنی کشک..

خودتو جای پدر ، مادر ، برادر ، خواهر .. هم محله ای ، همشهری....این بچه مظلوم بزار ، تصویر دلخراش زیاد بود چون بعضی ها طاقت دیدن ندارن صرف نظر کردم..همین الان خوندم که پزشکان خارجی غزه گفتن 80 تا 90 درصد کشته شده ها غیر نظامی هستن و یک چهارم کودک هستن

صلی الله علیک یا صاحب الزمان

اللهم عجل لولیک الفرج

 

صدای قافله عشق

اگه خوب گوش تیز کنی ، صدای قافله ای رو میشنویی

این کاروان با همه کاروان های دیگه خیلی خیلی فرق داره ، یکی از اون تفاوت هاش اینه که سالار قافله اش یه مخدره و بانوی با صلابته ، تعجب نکردی؟ آخه یه کاروان که پر هست از زن یه مرد نداره؟

چرا مرد هم داره اونم چه مردایی ولی دیگه کسی نمونده ، الا یه کسی...

یکی دیگه اینکه مقنعه ها و چادر هاشون رو غارت کردن ( کجا دیدی مقنعه کسی رو به غارت ببرند توی بیابون؟)

قرار بود ازشون خوب پذیرایی بشه وقتی رسیدن ، ولی این مردم خیلی مهمان نوازن آخه قبل از رسیدن به پیشوازشون رفتن

صلی الله علیک یا ابا عبدالله

حسین جان ، آقا جان ، این شب ها و روزها بدجور به هم ریختم ، دلم برای مصیبتای بعد از عاشورا هم خون میشه ، به قول عزیزی میگفت تازه هنوز مصیبتای زینب شروع شده

امان از دل زینب

بهمون گفتن اهل بیت امام حسین رو 13 محرم وارد کوفه می کنند ، روز ورود عده ای خوشحال اند! و عده هم نالان و گریان هستن! در خطبه حضرت زینب هست که خطاب به گریه کنندگان میگویند : اتبکون و تنتحبون! ای والله ، فابکوا کثیرا و اضحکوا قلیلا .. آیا گریه می کنید و فریاد بلند می کنید؟ آری به خدا باید زیاد گریه کنید و کمتر بخندید و انی ترحضون قتل سلیل خاتم الانبیا چگونه می توانید خون پسر خاتم نبوت را شست!

واقعا عجیبه ، اصلا آدم توی کار این کوفیان میمونه ، ذهن دیگه کار نمیکنه ، آخه اینا چه جور مردمی بودن!

دو روزی را خاندان نبوت در کوفه بودن و دوباره در 15 محرم این کاروان را به سمت شام حرکت می کند

همه این روزها و شب ها پر هست از مصیبت ثانیه به ثانیه اش گریه داره ضجه داره

بمیرم برای دل صاحب الزمان ارواحناه فدا ، آقا میدونم صبح و شام بر جد غریبت خون گریه میکنی کاش ما هم این ساعات محرم و صفر رو درک میکردیم

انا المظلوم  ، انا المهموم، انا المغموم ، انا الذی بسیف العدوان

ارباب مظلومم حسین



بلبل آستان مبارک امام رضا در گذشت

سلام

حاج رضا رو چند سالی میشد در یزد زیارت می کردیم امشب واقعا شوکه شدم شنیدم هیئت انصار ولایت متن تسلیتی رو منتشر کرد که تقدیم میشه ، آقای حاج رضا انصاریان واقعا بلبلی بودن بی مانند وقتی شروع به مدیحه سرایی در عظمت اهل بیت می کردن مستمع از تمام وجود اشک میریخت ، قسمت چه بوده که دیگر نباید توفیق شنیدن صدای آن عزیز رو داشته باشیم نمی دانم ولی مطمئنم ان شالله مهمان مخصوص حضرت علی خواهند بود ، برای شادی روحش صلواتی می فرستیم اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا الیه راجعون

خبر رحلت ذاکر با اخلاص اباعبدالله الحسین علیه السلام و خادم با صفای امام رضا علیه السلام در شب ولادت مولایش حضرت سید الشهدا(ع) آتش دلهای سوخته عاشقان اهلبیت را بر افروخت .

نوای پر سوزی که نیستان جانهای دوستان آل الله را به آتش می­کشید خاموش شد. هرگز نوای سبز صلوات خاصه این بلبل بوستان رضوی فراموش نخواهد شد و مردم دارالعباده یزد روضه های جانسوز و مخلصانه این ذاکر اهل بیت را فراموش نخواهند کرد.

مرحوم حاج رضا انصاریان مهمان ویژه چند ساله جشن بزرگ زیر سایه خورشید در ایام دهه کرامت بود که با حضورش و نغمه نغزش مرغ دلهای مشتاقان را از صحن دارالعباده تا صحن رضوی و تا کنار ضریح قدسی امام هشتم پر می داد.

کانون جوانان رضوی و هیئت انصار ولایت دارالعباده یزد این مصیبت را به خانواده محترم ایشان ،همه خادمان آستان قدس رضوی و مردم دارالعباده یزد تسلیت گفته و آرزو دارد روح این خادم و ذاکر اهلبیت (ع) در جوار اربابش حسین(ع) و ولی نعمتش امام رضا (ع) متنعم و مسرور باشد.انشا الله

                                       

والعاقبة للمتقین

کانون جوانان رضوی

هیئت انصار ولایت دارالعباده یزد

بخشي از آخرين گفت و گوي او با خيمه:

ماجرایی را که نقل می کنم، خاطره اش هنوز، پس از سالها، در ذهن من زنده است و درسی شده برای من و امثال من. عزیزانی که می خواهند مدّاحی را شروع کنند، بدانند که باید فقط به اولیای خدا تمسک جست؛ و اگر قرار است مدّاحی با انگیزه های دنیایی باشد، هیچ ارزشی ندارد!

سالیان پیش، در شب ولادت حضرت صدیقه ی طاهره - سلام اللّه علیها - جلسه ای بود در مشهد که بانی آن جلسه نیتش این بود که دویست، سیصد نفر از سادات را دعوت کند. از من هم برای مدّاحی در آن جلسه دعوت شد. بعد از جلسه، مردم می گفتند: «اون قُمیِ از همه بهتر خواند». - از این قضیه بیست و دو سال می گذرد و اکنون آن را برای شما نقل می کنم - مجلس که تمام شد، به بانی مجلس، به شوخی گفتم: «آقای فلانی! ما می خواهیم بریم، پاکت ما را بده!» او هم با زبان شیرین مشهدی گفت: «برو آقا! اگر می خواستم پاکت بدم که شما رو دعوت نمی کردم!»

در بین راه - از مجلس تا منزل - به حضرت زهرا - سلام اللّه علیها - عرض کردم: «بی بی جان! ما برای پول می خوانیم و برای ریا، شما کمک کنید که این خواندن ما فقط برای شما باشد.» حال عجیبی پیدا کردم و با همان حال وارد منزل شدم. در عالم خواب دیدم که از «بست بالا» به حرم امام رضا - علیه السلام - مشرف شدم؛ ناگهان دیدم وجود مقدّس حضرت رضا از «ایوان طلا» خارج شدند، تمام صحن نور بود، آن هیکل، هیکل نور بود. از آن وجه خدا چیزی در خاطرم نیست ولی صدای مبارکش هنوز در گوشم طنین افکن است. [در این حال، اشک از چشمان آقای انصاریان جاری شد] داخل صحن شدم، مثل اینکه من هم جزو کسانی بودم که باید خدمت حضرت رضا - علیه السلام - عرض سلام می کردم؛ جلو رفتم و سلام عرض کردم. جواب فرمودند و فرمودند: «تو بودی که پاکت می خواستی؟!» عرض کردم: «بله یابن رسول اللّه» فرمودند: «دامنت را بگیر» و سپس از دو دست مبارکشان، مثل یک آبشار، سکّه سرازیر شد! و بعد هم فرمودند: «هر چه می خواهید، ما هستیم».
 
نمی توانم وصف کنم که چطور از خواب بیدار شدم! وقتی از خواب بیدار شدم، صدای مناجات و پیشخوانی اذان را از حرم شنیدم. وضو گرفتم و با همان حال به حرم حضرت رضا - علیه السلام - مشرف شدم. همان نقطه را، که در خواب دیده بودم، بوسیدم و صورتم را متبرّک کردم و به حضرت رضا - علیه السلام - عرض کردم: «آقا جان من را عفو کنید، من نفهمیدم که این حرفها را زدم!» و این آغازی بود که ان شاءاللّه پایان ندارد. ز آستان رضایم خدا جدا نکند...