از چاله توي چاه افتادن!

سلام و عرض ادب و احترام

دوس دارم از خدمت سربازي ام اينجا چيزكي بنويسم تا بعد ها بتونم خاطراتم رو مرور كنم ، البته خاطرات رو مفصل تر توي دفترم يادداشت ميكنم ولي خب اينجا هم خالي از لطف نيس چيزكي به يادگار بگذارم شايدم يكي به دردش خورد! عرضم به حضور سروران مرخصي پايان دوره ما تا 10 شهريور بود ،‌ شب ساعت 12 شب از يزد حركت كرديم به سمت اصفهان تا سرموقع برسيم مركز آموزش توپخانه ،‌ خيلي از بچه ها صبح حركت كردن و ظهر اومدن ولي من و يكي از دوستان پسراي خوبي بوديم و راس ساعت يعني يك ساعت قبل از حضور كادر در محل حاضر بوديم!

پايانه صفه پياده شديم سوار بر تاكسي به سمت دروازه شيراز ، به خيال اينكه مركز آموزشمون همون مرآتو هست ،‌ راننده گفت دعا كنيد همين جا باشه ولي ممكنه شاهين شهر باشين! حمد و سوره اي قرائت كردم كه شاهين شهر نباشيم ، مركز مرآتو توي بهترين نقطه اصفهانه ،‌كار نداريم.. رفتم داخل اتاق دژباني و برگ امريه رو بهش نشون دادم ، به زور گفت كه بايد بري شاهين شهر دانشكده پدافند هوايي ، دست از پا دراز تر ژريدم بيرون و ناراحت كه چرا بايد بريم اونجا! چاره اي نداشتيم بايد مي رفتيم ساعت هم داشت از 5:30 رد ميشد و تا شاهين شهر هم 40 كيلومتري فاصله داشتيم ، جناب راننده مثلا محترم مبلغ پيشنهادي رو مرقوم فرمودند ما هم چون وقت نداشتيم قبول كرديم با همون تاكسي طي طريق كنيم ،‌تا نگفته نماند كه زود رسيدن ما به دانشكده هم به ضررمون شد ،‌ برعكس جاهاي ديگه وقتي كسي دير ميكنه به قول سربازا موتوري ميكشن! " همون خر حمالي خودمون!" ولي من و 20 نفر ديگه كه به موقع رفتيم شديم مسئول جابجا كردن تخت ها و غيره.. يكي نبود به اين جناب سروان بگه آخه چرا اينا كه به موقع اومدن بايد اين همه كاراي سربازاي ديگه رو بكنن ، از اونجا كه هنوز شناختي روي محيط اطراف! نداشتم بحثي نكردم و زير سيبلي رد كردم

راننده با سرعت بسيار تا بسيار! زياد ( اين بسيار تا بسيار جريان داره كه بچه هاي 05 ميفهمن ههه) ما رو به مقصد رهسپار كردند ، در اتاق دژبان : گوشي ، هدست ،‌ سيگار ، فندك و .. هر چي داري بريز بيرون! گوشي رو تحويل دادم هر چند ميشد ببرم داخل ولي ريسك نكردم ، بعضي از وسايل هم وارسي كرد و فرستادمون داخل دانشكده ،‌ محيط دانشكده زياد بزرگ نبود و جلوي ورودي در ستاد و دانشكده فضاي سبز خوبي بود كه اسمش رو گذاشتن پارك آزادي! از اون لحاظ شايد گذاشتن آزادي كه وقتي ساعت 5 عصر از كارهاي روزانه بعد از 12 ساعت آزاد باش ميدن بعضي ها مثل من تشريف ميارن اينجا و هوايي عوض ميكنن.

خيلي حرف دارم از روز اول دانشكده ولي حوصله نوشتن جزئيات رو فعلا ندارم ، بعد از كلي جابجا كردن وسايل فراغت بالي در ساعتاي 9 صبح ايجاد شد و همراه دوستم نشستيم يه گوشه و صبحانه اي كه شب قبل از يزد آورده بوديم رو خورديم ، پيش بيني كرده بوديم روز اول از صبحانه خبري نباشه! تا ساعت 12 ظهر كم كم بعضي از بچه ها اومدن و پذيرش شدن ، من دومين نفري بودم كه پذيرش شدم.

محيط دانشكده به معناي واقعي كلمه نظامي هست و اگه جرات داري به يكي از ارشد هاي خودت احترام نظامي نزار! ممكنه پشيمون بشي

چهارشنبه گذشته فرماندهي محبت كردن و مرخصي دو روزه بهمون دادن و صبح ساعت 6 بايد دانشكده باشيم ،‌هر چند برنامه كلاس ها رو كه نگاه كردم مرخصي رو تا پايان روز يك شنبه زده بود ،‌حالا چرا دو روز از مرخصي رو كمتر دادن سر در نميارم ، كلاس هايي كه فعلا داريم توپ 23 ميلي متري هست كه تا حدودي سخته ،‌كلاس موشك هاي دوش پرتاب داريم كه آخرين ورژنش همون ميثاق 2 هست و مخابرات كه آموزش كار كردن با بي سيم و با دستگاه مخابره با سيم هست.

كلاس ها از ساعت 8 صبح تا 1 هست ،‌در ساعت كلاس اگه متفرق باشند دانشجو ها حتما براشون درد سر ميشه به خاطر همين همه با هم ميرم كلاس و با هم بيرون ميريم ،‌ به غير از ما ستوان دوم هاي دانشگاه افسري و دانش آموز هاي ورودي ارتش هم اينجا آموزش تخصصي ميبينن ، شرايط تا حدودي برامون سخته ولي چاره اي نيس ، از شانس بد هم درست افتاديم موقعي كه بايد 31 شهريور ر‍ژه بريم ، واسه همين هر روز ظهر بعد از ناهار وسط آفتاب يك تا دو ساعت رژه كار مي كنيم ،‌با اينكه رژه خوب ميريم ولي هر روز تا ساعت 5 بعضي روزا تا ساعت 4 بيرون هستيم ، شامگاه هم از وقتي ما اومديم برگزار ميشه! و همگي بايد راس ساعت 5 توي ميدان باشيم

شرايطمون در 05 خيلي بهتر از دانشكده بود ،‌ يه جورايي سخت تر هم هست واسه همين ميگم از چاله توي چاه افتاديم ، به هر حال آموزش نظامي سختي خاص خودش رو داره ، بهمون گفتن اكثرا توي كارهاي اداري و پرسنلي ادامه خدمت ميديم ، انشالله كه همينطور باشه

فعلا يا علي

 

زود قضاوت نکنیم لطفا!

یکم شهریور بود ، قرار شد بریم پایانه مسافربری کرمان و از اونجا بریم یزد آخه اتوبوس نداشتن که بیاد درب پادگان و ما رو از اونجا نجات بده هه هه! بلیط هم واسه 9/5 شب بود ، کار ندارم عده ای طاقت دو ساعت صبر کردن توی ترمینال رو نداشتن و ساعتای 7 که رسیدیم پایانه زنگیدن مینی بوس اومد و رفتن زودتر ، روی سکو محوطه نشسته بودم که با یه پسری حدودا 23 ساله برخورد کردیم که منتظر اتویوس بود ، دستمال به سرش بسته بود توی ایران زیاد ندیدم ولی توی خارج بیشتر استفاده میشه ، اگه هم اصطلاحی داره نمیدونم چیه.. خلاصه من و دوستم گفتیم اینو نیگاه چه قیافه ای اومده بیرون! خجالت هم نمیکشه ، پسره بلیط هم نداشت همون جلو کنار راننده نشسته بود ولی چون صندلی عقب خالی بود منم ردیف سوم تنهایی نشسته بودم دوس هم نداشتم همسایه داشته باشم تا بتونم شب کمی پاهای مبارک رو دراز کنم و بخوابم آخرش همون پسر سوسوله اومد و کنار من نشست ، شروع به حرف زدن کردیم جوری که دو ساعتی هم طول کشید.. از زندگیش گفت اینکه از ترکیه پوشاک میاره و با مادرش کار میکنه ، اینکه مثلا شلوار لی زنانه میخره 15 هزار و میده به مغازه دار 60 هزار و مغازه دار محترم هم 120 هزار تومان ناقبل میفروشه! همینطوری میشه همه دوس دارن پوشاک فروشی بزنن ، هر چند می گفت بازار تعریفی نداره.. بین حرفاش شروع کرد به درد دل کردن و اینکه دو ساله درگیر یه مریضی شده ، موهای صورتش یه قسمتی ریخته بود و تازگی به سرش هم زده بود و کامل بعضی جاها رو سفید سفید کرده بود ، اصطلاح علمی این مریضی رو نمیدونم ولی فکر کنم همون پیسی عامیانه باشه ، این پسر مجبوره واسه اینکه زیاد جلب توجه نکنه سرش رو با دستمال ببنده و تیپ اسپورت بزنه که به دستمال سرش بیاد ، حالا چرا کلاه سر نمیزاه نمیدونم ، خودش گفت میخواد بره کلاه گیس بزاره.. وقتی به صورتش دقت کردم با اینکه تیغ کرده بود ولی کاملا مشخص بود موهاش ریخته ، دستش هم همینطور بود.. همین لحظه بودم به خودم گفتم خاک بر سرت سعید.. این پسر بیماری داره و مجبوره سرش رو با چیزی از دید ملت قایم کنه چرا زود قضاوت کردی! تازه توی دانشگاه هم بهش گیر داده بودن مجبور میشه سرش رو نشون حراست بده و این جریان رو که میفهمن ازش معذرت خواهی میکنن و گیر نمیدن بهش

این جریان تلنگری بود برای من که زود درباره دیگران قضاوت نکنم و صبر داشته باشم ، خدا همه بیماران رو هم شفا بده و برای این دوست عزیزم هم دعا کنید بهتر بشه ، هر چند مطمئنم خوب میشه با اون روحیه عالی که ازش دیدم..

یا حق

این واژه..

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهمومی برای عشق می گردی؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

                                              " محمد علی بهمنی"

تولدم مبارک!

بچه به این خوشملی ندیده بودینا..

از جلو نظام خبر دار.. 05 خدا نگهدار!

روزی که منتظرش بودم بالاخره خودی نشون داد! یک شهریور یعنی روز تحلیف و گرفتن سر دوشی! اگه سر دوشی البته در کار باشه .. شایعه شده دیگه به لیسانس ستوان سومی هم نمیدن ، نه که نمیدن به بعضی ها میدن به بعضی نمیدن! بعد از میان دوره هر روز روزی 5 یا 6 ساعت ویتامین D ذخیره می کردیم! باید هر جور بود برای مراسم تحلیف که رژه داشت آماده می شدیم

5 بار میدان تیر رفتیم که خدا روزی و نصیب همه کنه! جمعا فکر کنم 60 تا فشنگ خرج روی دست ارتش گذاشته باشم ، تیراندازی 50 متر سیبل رو ندیدم ولی تیراندازی 100 متر از 16 تا تیر 6 تاشو توی سیبل زدم در کل بد نبود ولی بعضی ها خیلی تیراندازی خوبی داشتن ، علی الخصوص برو بچه های لر یاسوج. دوران آموزشی با اینکه سختی زیاد داره ولی شیرینی هایی هم داره ، خوبی این دنیا اینه که همه چی میگذره..

90% بچه ها دوره کد خوردن و باید دو ماه دیگه آموزش تخصصی رو طی کنن ، مثل من که رسته پدافند هوایی ام و باید تا چند روز دیگه تشریف ببرم اصفهان و مرکز مرآتو ، از بین 23 نفر یزدی 7 نفر افتادیم پدافند هوایی یک نفر پرندک واسه ادامه خدمت چون رشته تاسیسات بود کد نخورد ، یک نفر آران و بیدگل رسته اداری ، یکی دیگه از بچه ها افتاد اهواز دشت آزادگان که خیلی با یزد فاصله داره بقیه هم اسلحه مهمات لویزان تهران ، خلاصه اینکه واسه من بد نشد افتادم اصفهان به این جهت عرض میکنم بد نشد چون یزد سرباز ارتشی نداره الا برای جاهای خاص مثل اسلحه مهمات و دادگاه نظام یا دفتر حفظ آثار انقلاب..

از وسط پادگان 05 آب چشمه امام رضا رد میشه ، آسایشگاه ما خوشبختانه درست کنار این جوی آب بود، میتونید حدس بزنید با این اوصاف روز های آخر چی میشه؟

ساعت سه ظهر پنجشنبه بنده در خواب ناز بودم که چشمتون روز بد نبینه دیدم 8 تا از بچه ها اومدن بالای سرم و میگن پاشو زود! یا خودت بیا یا به زور متوسل میشیم!

میدونستم این روزا دارن بعضی از بچه ها رو مثل جنازه میبرن توی جوی و حمامشون میدن ، واسه همین خودمو زدم به مریضی که تا حدودی هم بودم و گفتم بابا من سرما خوردم بی خیال... ولی فایده نداشت و هنوز اصرار می کردند ، قیافه جدی به خودم گرفتم و گفتم با من از این شوخی ها نکنید که خیلی بی جنبه ام هههه بعد یهو خندم گرفت ، خندیدن همانا و بلند کردن تشک ابری به همراه سعید همانا ، دیدم دیوانه ها واقعا دارن تشک رو با خودم میبرن واسه همین پریدم پایین و گفتم خودم میام ، خواستم فرار کنم که ریختن سرم

دو نفر دست راست دو نفر دست چپ و چهار نفر دیگه هم جفت پاهای منو گرفتن و با لا اله الا الله گفتن جمعیت نظاره گر ما رو بردن طرف جوی آب خیلی تمیز ( این آب از 4 تا روستا میگذره!) خیلی زور زدم از دستشون فرار کنم تا حدودی هم تونستم ولی نیروی کمکی اومد و بالاخره با سر ما رو انداختن توی جوی و دلشون خنک شد.. منم وقتی دیدم اینجوری شده فرماندشون رو با یک فن کشتی ( قدیما کشتی گیر بودیم بابا هههه) دو خمش رو گرفتم و انداختمش روی کولم و دویدم سمت آب ، شده بود مثل موش آب کشیده ، منم اینجوری دلمو خنک کردم هه هه تقصیر خودش بود چون وقتی اومد بالا سرم تهدیدش کردم اگه خیس بشم حالشو میگیرم

این ها الان واسم خاطره شده و مطمئنم هیچ موقع یادم نمیره امیدوارم همشون هر کجا هستن خوب و خوش باشن ، این هم عکس یادگاری بین دوستان خوبم در گروهان سوم گردان 054 ، اکثرا اصفهانی هستن عزیزان